سه گانه ماتریکس رو می بینیم این روزها. بارها و بارها...!
جدا از این که می دونم انتقادهایی به این فیلم هست که صهیونیستیه و عناصر صهیونیست در اون هست – و واقعاً هم هست، از نام گذاری تا بعضی معانی- اما این فیلم، بارها و بارها منو جذب خودش می کنه، به دلیل معنایی که توش هست و من مدت هاست دارم سعی می کنم ازش فرار کنم:
دغدغه جهان واقعی...
نمی دونم تا چه اندازه منظور منو از این حرف می فهمید. نمی دونم شاید بهتره به یکی از جملات مولانا در فیه ما فیه اشاره کنم: " حکایت ما در این جهان به خواب می ماند، خوابی که تعبیرش در آن دنیا آشکار خواهد شد."
آن دنیا، یا جهان واقعی، جایی است که ذهن در آن آزاد است و کارهایی می کند که در دنیای ما غیرممکن می نماید.
هر وقت که بهش فکر می کنم، احساس می کنم سرگیجه می گیرم. جهان واقعی... پر از شکوه و در معنای واقعی کلمه: سرزمین عجایب...
درد نمی گیرد،
می سوزد!
می سوزد!
زخم هایت را می بوسم
تا دست هیچ نمکدانی به آن ها نرسد...
صدایم درد می کند
هوایم خسته است
و تو...
تو
در گوشه ای دور، امید نوازش منی...
در زمانه ای که حتی، گریه هم نمی توان کرد
یا گلایه غریبی از زمین و آسمان کرد
سردی شراره ها را، غصه دوباره ها را
قصه ستاره ها را، با که می توان بیان کرد؟
تا به کی در این شب سرد، با زبان شعله پرورد
می شود که از سر درد، شکوه از غم زمان کرد؟
« یا علی مدد » به درویش، هیچ کس نگفته زین پیش
زان سبب غم دل خویش، باید از همه نهان کرد
بی قلندران آبی، دوستان آفتابی
آن چنان هوایم ابری است، که بیان نمی توان کرد
در هجوم خشکسالی، دستم – این همیشه خالی –
سوی سفره ای خیالی رفت و التماس نان کرد؛
هیچ کس ندید اما، شرم اشتیاق ما را
هر کسی رسید تنها، زل زد و نگاهمان کرد
گرچه من شبی خودم را، پیش تو گذاشتم جا
روز بعد دیدم اما: باز یک نفر زیان کرد
ای بهار من چه می شد؟ خوب بود اگر که می شد
در میان بازوانت، چون پرنده آشیان کرد
سهیل محمودی، از کتاب عشق نا تمام، ص ۱۶.
من بعد یک سال و اندی برگشتم این جا تا بنویسم. بهتره بگم این کار رو هم با اختیار خودم و با عقلم انتخاب کردم.
اما متاسفانه این جا با یه مساله بد روبرو شدم: ویرانی!
اومدم سراغ پیوندهای روزانه ام. حدس بزنید چی فهمیدم؟
بیشتر دوستای وبلاگیم یا وبلاگشونو حذف کردن و یا دیگه به روز نمی کنن.
این خیلی برام سخته. ببینم این جا زلزله اومده؟؟؟؟؟؟
کلمات امروز:
دنیای من انگار
خط هایش کمرنگ نمی شود
خط هایش انگار لجباز تر از منند
دلم نمی خواهد خط کش ها را ببینم
من هم حال و هوای لجبازی دارم!
نمی دانم تمام شدم یا شد...
گفت:
دوستت ندارم....
نمی توانم دوستت داشته باشم...
دوستت ندارم...!