تبليغاتX
مثــــــل یک راز

مثــــــل یک راز

دوست دارم همه ی عاشقی ات را دربست/مثـــــل یک راز ، به دستم بسپاری پس از این

و باز هم تغییر مکان!

با سلام خدمت همه دوستان...

این وبلاگ دیگر به روز نمی شود. ادامه نوشته ها را در لبخندهای خــــــالی بخوانید.

با سپاس...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 13:51  توسط لبخنـــــــد 

شعر طنز با موضوع سهيل محمودي

حالم يه كم بهتره ... تب ندارم خدا رو شكر... اومدم خودم يه چيزايي بنويسم كه برخوردم به اين شعر با مزه از سعيد بيابانكي، در مورد سهيل محمودي:

كچل است و سبیل هم دارد
هست خوشگل، سهیل محمودی

حلقه شاعران دنیا را
كرده كامل، سهیل محمودی

بین سهراب و حافظ و بیدل
حدفاصل، سهیل محمودی

شب قبل از رئیس‌جمهوری
بود فاضل سهیل محمودی!

شب بعد از رئیس‌جمهوری
شد اراذل سهیل محمودی!

من ندیدم كه استفاده كند
واكس یا ژل سهیل محمودی

زنگ خور داشت گوشیش مثلِ
گراهام بِل سهیل محمودی

هر شب جمعه حاضری می‌زد
در منازل سهیل محمودی

جای بابُل به اشتباه شبی
رفت بابِل سهیل محمودی

مثل قلیان علیرضا قزوه
عین دَمبِل سهیل محمودی

این مسائل، علیرضا قزوه
آن مسائل، سهیل محمودی

روی پرونده‌‌اش مگر خورده ست
مهر باطل سهیل محمودی؟

خبر آمد كه بازداشت شده ست
دل غافل!! سهیل محمودی؟؟!!

خاطراتی كنار هم میچید
عین پازل، سهیل محمودی

كاروان رفت و بعد از آن مانده
ناقه در گل، سهیل محمودی

الیوت را دهید و بستانید
در مقابل سهیل محمودی

داد یك شب به خورد ضرغامی
سس فلفل، سهیل محمودی

ابداً، مطلقاً علاقه نداشت
به تراول، سهیل محمودی

پاشو دررو كه عازم هند است
آی بیدل! سهیل محمودی...


سعید بیابانکی


به نقل از :

http://forum.shahriariha.com/thread-2679.html



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 11:32  توسط لبخنـــــــد  | 

آفتاب و بارون

دل من سیاس ولی آبی رو خیلی دوس دارم

روزای روشن آفتابی رو خیلی دوس دارم....

بارون رو دوست دارم اما وقتی هوا بارونیه دل آدم می گیره... به خصوص بارونای بهار! و به خصوص اگه پشتش هی ابر تیره باشه و آفتاب نزنه و نزنه تا روزهای بعد...

حالم این روزا یه جوراییه!

احساس می کنم یه آدم طبیعی نیستم!


پ.ن: شعر از ترانه های سهیل محمودی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 8:29  توسط لبخنـــــــد  | 

مشاهده

چنان ديدمت
كه گويي
قهقه كودكي شاد
در كوچه باغ هاي هياهو را

من تو را آه مي كشيدم
و تو لبخند مي زدي
و من،
ديگر نيستم كه ديگر
گريه كنم
من مي توانم
فريادت بزنم
و شادي ات را به عالم سرايت دهم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 9:8  توسط لبخنـــــــد  | 

شادی

 

حالا دیگه این بیت رو می فهمم، بیاین همه با هم زمزمه کنیم:

هر نفس، آواز عشق می رسد از چپ و راست

ما به فلک می رویم، عزم تماشا که راست؟

...

بیاین با هم یکی باشیم و همه با او......

بیاین شاد باشیم و شاد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 8:30  توسط لبخنـــــــد  | 

دلم می خواد همه کارامو تعطیل کنم فقط برم سراغ خطاطی...

باورتون می شه مرکبم خشک شده؟

چند روزه یه شعر تو ذهنم چراغ می زنه ولی مرکب ندارم که بنویسمش...

از فونت ایران نستعلیقم بدم میاد...

از نرم افزارها هم همینطور...

ارتعاش ندارن...

من مرکب می خوامممممممممممممممممم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 14:26  توسط لبخنـــــــد  | 

حس وبلاگ!

یه کم حس می کنم حس وبلاگ بهم دست داده!

از این به بعد بیشتر سر بزنید، منم بیشتر سر می زنم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 14:14  توسط لبخنـــــــد 

سر در گمی!

گاهی سر در نمی آورم از کارهای او

کارهای او

که می خنداند و گریه ات را هم در می آورد

و آخرش نمی فهمی

گریه چیست و خنده کدامست

و تو کیستی!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 17:41  توسط لبخنـــــــد  |